روش مبارزه ما تغییر کرد به صورت این که تا میتوانیم عبادت کنیم و مردم را به عبادت و مناجات با خدا دعوت کنیم.

میلاد آخرین ستاره آسمان اهل بیت(ع) حضرت حجت(ع) بر شما مبارک.

یا مهدی مدد

دسته ها :
دوشنبه بیست و هشتم 5 1387

رشید هجری

رشید هجرى

از اصحاب و محبان خاص على علیه السلام بود و روزى على علیه السلام باو فرمود اى رشید صبر تو چگونه خواهد بود که زنا زاده بنى امیه (ابن زیاد) ترا بخواهد و دستها و دو پا و زبان ترا قطع کند؟عرض کرد یا امیر المؤمنین عاقبت آمرزش و بهشت است؟فرمود اى رشید تو در دنیا و آخرت با من خواهى بود.و در روایت است که یکروز امیر المؤمنین علیه السلام با اصحابش بنخلستانى رفته و در زیر نخله‏اى نشستند و اصحاب قدرى از آن رطب چیدند و خدمت حضرت گذاردند رشید عرض کرد یا امیر المؤمنین چقدر رطب خوبى است!

على علیه السلام فرمود اى رشید ترا بهمین درخت آویزان میکنند از آن تاریخ به بعد رشید روزها نزد آندرخت میرفت و او را آب میداد روزى که رشید بکنار درخت رفت دید شاخه آنرا بریده‏اند گفت حتما اجل من نزدیک شده است تا اینکه غلام ابن زیاد پیش رشید آمد و گفت امیر را اجابت کن رشید نزد عبید الله بن زیاد رفت آنملعون گفت از دروغهاى مولایت براى من نقل کن!رشید گفت بخدا من دروغ نمیگویم و مولایم هم دروغ نفرموده و بمن خبر داده که دستها و پاها و زبان مرا قطع خواهى نمود.

عبید الله گفت بخدا الان ما او را تکذیب میکنیم آنگاه دستور داد دستها و پاهاى او را قطع کنند ولى زبانش را نبرند پس او را با دست و پاى بریده میان بازار آوردند و او از امور عظیمه مردم را خبر میداد تا اینکه ابن زیاد دستور داد زبانش را هم قطع کردند و بهمان شاخه نخله بدار آویختند.

على کیست؟ صفحه 410

فضل‏الله کمپانى

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

القاب و کنیه‏هاى امام على علیه السلام

القاب و کنیه‏هاى امام على علیه السلام

1ـ امیر النحل

نحل زنبور عسل را گویند.شاعرى گفته است:

ولایتی لامیر النحل تکفینی‏ عند الممات و تغسیلی و تکفینی‏ و طینتی عجنت من قبل تکوینی‏ من حب حیدر کیف النار تکوینی

«ولایت و دوستى من با امیر نحل،در وقت مرگ و غسل و کفن مرا کفایت مى‏کند. سرشت من پیش از آفرینشم با دوستى حیدر آمیخته،پس چگونه آتش مرا خواهد سوخت؟»1ـعلامه سبط ابن جوزى گوید: مؤمنان به زنبور عسل مانند،زیرا زنبور عسل چیز پاکیزه مى‏خورد و چیز پاکیزه مى‏نهد،و على امیر مؤمنان است.

2ـ امام صادق علیه السلام فرمود: محققا شما در میان مردم مانند زنبور عسل در میان پرندگان هستید. اگر پرندگان از محتواى درون زنبور عسل با خبر بودند یک زنبور عسل باقى نمى‏ماند و همه را مى‏خوردند همچنین اگر مردم را از محبتى که شما از ما خاندان در دل دارید با خبر مى‏شدند شما را با زخم زبانهاشان مى خوردند و در نهان و آشکار به شما ناسزا مى‏گفتند .خداوند رحمت کند بنده‏اى از شما را که بر ولایت ما باشد.

2ـالأنزع البطین

انزع از ماده «نزع» است به معناى کسى که موى جلوى سر او ریخته باشد،و نیز به معناى کنده شدن و بریده شدن از چیزى است از جمله از شرک و گناه.

صفحه3

بطین از «بطن» است به معناى کسى که شکم بزرگ دارد، و نیز کسى که باطنش از علم سرشار است.

3ـرسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اى على، خداوند تو را و خاندان و شیعیان و دوستان شیعیان تو را آمرزیده است، پس مژدهباد تو را که تو انزع بطین هستى، از شرک بریده‏اى و از علم سرشارى.

4ـعلامه سبط ابن جوزى گوید:او را بطین گویند، زیرا باطنش سرشار از علم بود، او خود مى‏گفت : «اگر برایم بالشى تا کنند(بر آن نشینم و)همانا در تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم برابر یک بار شتر مطلب گویم».و او را انزع گیند، زیرا از شرک بریده بود.

5ـابن اثیر گوید: در وصف على علیه‏السلام آمده که او انزع بطین بود. آن حضرت موى جلو سرش ریخته بود،و شکمى بزرگ داشت. و گویند: معنایش آن است که او از شرک بریده بود و باطن او از علم و ایمان سرشار بود

6ـابن منظور گوید: تازیان ریختگى موى جلوى سر را دوست مى‏دارند، و چنین کسى را به فال نیک مى‏گیرند.

3ـیعسوب الدین

7ـآن حضرت را یعسوب الدین و یعسوب المؤمنین نامیده‏اند، زیرا یعسوب ملکه زنبوران عسل است که از همه قوى‏تر و هوشیارتر است،بر در کندو مى‏ایستد و هر زنبورى که عبور مى‏کند دهانش را مى‏بوید، اگر بوى بدى از او بشنود مى‏فهمد که از گیاه بدى استفاده کرده،پس او را دو نیم مى‏کند و بر دو کندو مى‏افکند تا زنبورهاى دیگر عبرت گیرند.على علیه السلام نیز بر در بهشت مى‏ایستد و دهان مردم را مى‏بوید،هر کسى را که بوى دشمنى خود ازاو بشنود در آتش دوزخ مى‏افکند.

4ـ ابو تراب

ابو تراب به معناى پدر خاک، یا دمساز خاک، یا پدر و رئیس خاکیان است.

8ـشاعربزرگ،شیخ کاظم ازرى رحمه الله گوید:

لم تکن هذه العناصر الا من هیولاه حیث کان أباها

«این عناصر (چهارگانه) از ماده او به وجود آمده‏اند، زیرا که او پدر عناصر است.»

9ـشاعر توانا عبد الباقى افندى مصرى رحمه الله گوید:

یا أبا الاوصیاء انت لطه‏ صهره و ابن عمه و اخوه‏ ان الله فى معانیک سرا اکثر العالمین ما علموه‏ انت ثانى الآباء فى منتهى الدو ر و آباؤه تعد بنوه

«اى پدر اوصیا،تو داماد عمو زاده و برادر طاها (پیامبر خدا) هستى».

«خدا را در وجود تو اسرارى است که بیشتر مردم عالم نمى‏دانند».

«تو در آخر دایره وجود (در قوس صعود)آن دومین پدر هستى که پدرانش فرزندان او به حساب مى‏آیند».

10ـ شیخ علاء الدین سکتوارى در محاضرة الأوائل(ص 113)گوید: نخستین کسى که به کنیه «ابو تراب» نامیده شد على بن ابى طالب رضى الله عنه است،این کنیه را رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، به او داد آن گاه که دید او بر روى زمین خوابیده و خاک بر پهلوى او نشسته است،از روى لطف و مهربانى به او فرمود:برخیز اى ابو تراب.

صفحه4

و این محبوبترین القاب او به شمار مى‏رفت،و از آن پس، به برکت نفس محمدى این کرامتى براى او گردید، زیرا خاک خبرهاى گذشته و آینده تا روز قیامت را براى او باز مى‏گفت. این را بفهم که رازى است بى‏پرده.

11ـعبایة بن ربعى گوید: به عبد الله بن عباس گفتم: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از چه رو على علیه‏السلام را ابوتراب نامید؟ گفت: از آن رو که على علیه السلام صاحب زمین و حجت خدا بر اهل آن پس از رسول خداست، و بقاى زمین و آرامش آن به اوست، و از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم مى فرمود: چون روز قیامت شود و شخص کافر پاداش و نزدیکى و کرامتى را که خداى متعال براى شیعیان على آماده نموده ببیند گوید: «اى کاش من ترابى بودم» یعنى کاش از شیعیان على (ابو تراب) بودم. و این است معناى این آیه که کافر گوید: کاش من تراب (خاک) بودم.

علامه مجلسى رحمه الله در بیان این جمله گوید:ممکن است ذکر آیه در اینجا براى بیان علت دیگرى در نامگذارى آن حضرت به ابو تراب باشد، زیرا شیعیان او به جهت تذلل بیش از اندازه و تسلیم بودن در برابر فرمانهاى حضرتش تراب نامیده شدند ـ چنانکه در آیه کریمه آمده ـو چون آن حضرت صاحب و پیشوا و زمامدار آنهاست ابوتراب نام گرفته است.

5ـامیر المؤمنین

12ـ رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر مردم مى‏دانستند که على از چه زمانى امیر مؤمنان نامیده شد هرگز فضائل او را انکار نمى‏کردند. وى آن‏گاه این لقب گرفت که آدم میان روح و جسد بود (و هنوز آفرینش او کامل نگشته بود)، و آن‏گاه که خداوند (در عالم ذر از آفریدگان اقرار گرفت و)فرمود: «آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا». فرمود: «من پروردگار شما هستم، و محمد پیامبر شماست، و على امیر شما».

13ـ جابر بن یزید گوید: به امام باقر علیه السلام گفتم: چرا امیر مؤمنان علیه السلام را بدین لقب نامیده‏اند؟ فرمود: زیرا مؤمنان را آذوقه (علم و معرفت) مى‏رساند، مگر نشنیده‏اى که در کتاب خدا (در داستان یوسف) فرموده: و نمیر أهلنا «و خانواده خود را آذوقه مى‏رسانیم» ؟!

14ـ امام صادق علیه السلام فرمود: آن حضرت به لقب امیر مؤمنان نامیده شده، و امیر از میرة العلم است (خوراک علم رساندن)، زیرا عالمان از علم او بهره مى‏برند، و علمى را که از او ستانده‏اند به کار مى‏گیرند.

15ـ عبد المؤمن مى گوید: به امام باقر علیه السلام گفتم: از چه رو امیر مؤمنان را بدین لقب نامیدند؟ فرمود: زیرا آذوقه رسانى مؤمنان به دست اوست،اوست که آنان را خوراک علم مى‏دهد.

16ـ هنگامى که على علیه السلام به دنیا آمد و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به خانه ابى طالب رفت، على علیه السلام به وجد آمد و در چهره رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم خندید و گفت: «سلام بر تو اى رسول خدا». سپس گفت: «به نام خداوند بخشاینده مهربان، تحقیقا مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نماز خشوع دارند». رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: تحقیقا به سبب تو رستگار شدند، به خدا سوگند تو امیر آنهایى که از دانشهاى خود به آنان خوراک معنوى مى‏دهى، و به خدا سوگند تو رهنماى آنانى و آنان به سبب تو هدایت مى‏یابند.

اشکال

از این اخبار استفاده مى‏شود که علت نامگذارى على علیه السلام به امیر المؤمنین آن است که مؤمنان از دست او خوراک معنوى مى‏گیرند و او نیز خوراک معنوى آنان را تأمین مى‏نماید، و این مى‏رساند که امیر از میر گرفته شده و این خلافى روشن است،زیرا امیر بر وزن فعیل از کلمه امر که مهموز الفاء است گرفته شده، و میر اجوف یائى است و میان انها در اشتقاق تناسبى وجود ندارد.

پاسخ

پاسخ این اشکال همان است که علامه مجلسى رحمه الله فرموده است که: «میره با کسره میم به معناى جلب کردن و فراهم آوردن طعام است، و پاسخ این اشکال که مبدأ اشتقاق امیر با میر یکى نیست از چند وجه است:

الف) این که قلب صورت گرفته باشد (جا به جایى حروف یا تغییر بعضى به بعض دیگر)، و این به چند جهت درست نیست و آن جهات روشن است.

صفحه5

ب) آن که امیر فعل مضارع به صیغه متکلم باشد، و آن حضرت این جمله را مى‏فرموده (امیر المؤمنین یعنى: مؤمنان را آذوقه مى‏دهم)سپس علم بالغلبه شده و به صورت اسم در آمده و حضرتش بدین نام مشهور گشته است، مانند تأبط شرا که جمله‏اى است که نام شخصى شده است .

ج) مراد آن است که امیران دنیا را از آن رو امیر گویند که به پندار خودشان عهده دار تهیه خوراک و آذوقه و ما یحتاج مردم در امر معاش آنهایند، و على علیه السلام هم امیر مؤمنان است و امارتش در امرى بزرگتر از امور فوق است، زیرا به آنان خوراکى مى‏رساند که موجب حیات ابدى و نیروى روحانى آنهاست گر چه با سایر امیران در مورد میر جسمانى نیز شریک است،و این بهترین وجه است».

توضیح

این که در کلمه «قلب» صورت گرفته باشد، درست نیست،زیرا اولا قلب خلاف قاعده ادبى است . ثانیا اگر عین الفعل میر (یاء) به فاء الفعل انتقال یافته باشد مى شود یمر، و وزن فعیل آن مى‏شود: یمیر، و روشن است که مقصود ما حاصل نمى‏شود زیرا یمیر غیراز امیر است. و اگر منظور از قلب، قلب جوهرى یعنى ابدال باشد، باز هم درست نیست، زیرا دلیلى براى این قلب وجود ندارد.

و این که امیر فعل مضارع باشد گر چه از وجه اول به واقع نزدیکتر است اما باز هم درست نیست، زیرا اگر فعلى به صورت اسم درآمد، بر اساس حکایت باید همیشه به یک صورت باشد و حرکت آخر آن تغییر نیابد، بنا بر این باید همیشه أمیر المؤمنین به صورت مرفوع خوانده شود در صورتى که مى‏دانیم إعراب این کلمه به حسب عوامل مختلف تغییر مى‏یابد.

اما وجه سومى کلامى وجیه و قولى لطیف است که به اندکى توضیح نیاز دارد.

توضیح آنکه: رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم واسطه فیض خداوند به موجودات است و هر نعمت مادى و معنوى که به آفریدگان مى‏رسد به واسطه آن وجود مقدس است.

و از آن جهت که على علیه السلام دروازه شهر علم و فقه و حکمت رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم است، و نورش با نور آن حضرت یکى است و از منبع همان نور جدا شده و نفس و روح و جایگاه علم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم است، و آن دو بزرگوار از یک پستان شیر معنا خورده‏اند، و هر دو از نور خداوند جدا گردیده‏اند، پس على علیه السلام در همه فضائل و مناقب ـ جز نبوت ـ شریک رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است، بنابر این آن وجود مقدس نیز واسطه فیض خداست و برکات مادى و معنوى از مجراى آن امام بزرگوار به آفریدگان به ویژه به مؤمنان مى‏رسد. از این رو مى‏توان گفت که آن حضرت امیر و سالار مؤمنان است که مسئولیت فراهم آوردن آذوقه و خوراک معنوى مؤمنان به عهده اوست.

امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام ص 44

احمد رحمانى همدانى

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

امیرالمؤمنین على علیه السلام در یک نگاه

اوصاف بدنى على (ع)

در کتاب کشف الغمه نوشته شده است که بدر الدین لؤلؤ عامل موصل از بعضى علما درخواست کرد تا احادیث صحیح و گوشه‏اى از آنچه درباره فضایل و صفات على (ع) نقل شده است استخراج کنند.این صفات بر«انوار شمع اثنى عشر»نوشته و به آرامگاه آن حضرت برده شد.وى مى‏گوید: «من این شمع را دیدم‏».آنچه در اوصاف على (ع) مى‏آید مطالبى است که از کتاب صفین و از جابر و ابن حنفیه و دیگران و نیز از کتاب استیعاب نقل شده است.بدر الدین با خواندن این صفات گفت:او (على) نکوترین کسى است که صفاتش را دیده است.ما با استفاده از مجموع این روایات به خصوصیات برجسته آن امام همام اشاره مى‏کنیم.

على (ع) مردى میانه بالا بود.اندکى کوتاه و چاق.چشمانى سیاه و گشاده داشت.در نگاهش عطوفت و مهربانى موج مى‏زد.ابروانش کشیده و پیوسته بود.صورتى زیبا داشت و از نیکو منظرترین مردم به شمار مى‏آمد.رنگ صورتش گندمگون بود.چهره‏اى گشاده و بشاش داشت.به جز موهاى اطراف سرش،موى دیگرى نداشت و سرش طاس بود و از پشت همچون تاجى مى‏درخشید.گردنش از سپیدى به درخشش ابریقى نقره‏اى مانند بود.ریشى انبوه داشت و بالاى آن زیبا مى‏نمود.گردنش ستبر و شانه‏هایش همچون شانه‏هاى شیرى ژیان،فراخ بود.

در روایتى دیگر ذکر شده است:شانه‏هایش مانند شانه‏هاى شیرى قوى جثه،پهن بود.بازوان نیرومندش،از شدت درهم پیچیدگى عضلات از ساعدش قابل تمیز نبود.مچها و نیز پنجه‏هایى قوى و قدرتمند داشت.

در روایتى دیگر نیز آمده است:آن حضرت انگشتانى باریک و ساعد و دستى نیرومند داشت.و چنان قوى بود که اگر دست کسى را مى‏گرفت،بر او مستولى مى‏شد و طرف مقابل قدرت نفس کشیدن را از دست مى‏داد.شکمى بزرگ و پشتى قوى داشت.سینه وى فراخ و پرمو بود و سر استخوانهاى او که در مفصل با یکدیگر جفت‏شده بودند،بزرگ مى‏نمود.عضلاتى پر پیچ و تاب و ساقهایى کشیده و باریک داشت.بزرگى عضله دست و پاى او بهنجار و موزون بود و هنگام راه رفتن اندکى به جلو متمایل مى‏شد.چون به میدان کارزار روى مى‏آورد،با هروله و شتاب مى‏رفت. نیرومند و شجاع بود و در رویارویى با هر کسى،پیروز مى‏شد.به راستى خداوند او را با عز و نصر خود تایید کرده بود.

مغیره در این باره گفته است:على (ع) همچون شیر بود،بلکه از شیر قوى‏تر و اندامش از اندام او بهنجارتر مى‏نمود.

سیره معصومان جلد 3 صفحه 18

سید محسن امین

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

جایگاه على در قرآن در رابطه با پیامبر (ص)

جایگاه على در قرآن در رابطه با پیامبر (ص)

در سال نهم پس از هجرت پیامبر،گروهى به نمایندگى از نصاراى نجران یمن به مدینه آمدند تا راجع به اسلام از پیامبر (ص) سؤالهایى بکنند و با او درباره دین به احتجاج پردازند .و میان آنان با پیامبر بحث و گفتگویى شد که پیامبر در این گفتگو موضع مثبت اسلام را نسبت به حضرت مسیح و تعلیمات او بیان کرد.و لیکن آنان در موضع منفى خود نسبت به تعلیمات اسلامى پافشارى کردند.آن گاه وحى نازل شد و پیامبر را مأمور به مباهله با آنان ساخت .مباهله نفرین کردن دو گروه متخاصم

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

پیک ونماینده مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم

پیک ونماینده مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم

حضرت على -علیه السلام به فرمان خدا آیات سوره برائت و قطعنامه ویژه ریشه کن ساختن بت پرستى را، به هنگام حج، براى همه قبایل عرب برخواند وبراى این کار، درست در جاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تکیه کرد.

تاریخ اسلام حاکى است که در آن روزى که پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم رسالت‏خود را اعلان نمود، در همان روز نیز خلافت وجانشینى حضرت على -علیه السلام را پس از خود اعلام کرد.

پیامبر گرامى در طول رسالت‏بیست وسه ساله خود، گاهى به صورت کنایه واشاره وکرارا به تصریح، لیاقت وشایستگى حضرت على -علیه السلام را براى پیشوایى وزمامدارى امت‏به مردم یاد آورى مى‏کرد وافرادى را که احتمال مى‏داد پس از درگذشت وى با حضرت على -علیه السلام در افتند واز در مخالفت‏با او در آیند اندرز مى‏داد ونصیحت مى‏کرد واحیانا از عذاب الهى مى‏ترساند.

شگفت آور اینکه هنگامى که رئیس قبیله‏بنى عامر به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم پیشنهاد کرد که حاضر است از آیین او سرسختانه دفاع کند اما مشروط به اینکه زمامدارى را پس از خود به او واگذار پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در پاسخ او فرمود:

«الامر الى الله یضعه حیث‏شاء»

یعنى: این امر در اختیار خداست وهرکس را براى این کار انتخاب کند او جانشین من خواهد بود.

هنگامى که حاکم یمامه پیشنهادى مشابه پیشنهاد رئیس قبیله بنى عامر مطرح کرد، باز هم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم‏سخت‏برآشفت ودست رد بر سینه او زد.

----------------------------------------------
[1] 11- ر.ک.اقبال، ص‏593; بحار الانوار، ج‏19، ص 98.

 

 

[2] 1- تاریخ طبرى، ج‏8، ص 84 وتاریخ ابن اثیر، ج‏2، ص 65.

 

 

[3] 2- طبقات ابن سعد، ج‏1، ص 262.

 

 

صفحه9

با وجود این، پیامبر گرامى در موارد متعدد وبه عبارات مختلف حضرت على -علیه السلام را جانشین خود معرفى مى‏کرد وازا ین راه به امت هشدار مى‏داد که خدا حضرت على را براى وصایت وخلافت انتخاب کرده و او در این کار اختیارى نداشته است. از باب نمونه مواردى را در اینجا یاد آور مى‏شویم:

1- در آغاز بعثت، هنگامى که رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از طرف خدا مامور شد که خویشاوندان خود را به آیین اسلام دعوت کند، در آن جلسه، حضرت على -علیه السلام را وصى‏ووزیر وخلیفه خویش پس از خود خواند.

2- هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رهسپار تبوک شد موقعیت‏حضرت على -علیه السلام را نسبت‏به خود به سان موقعیت هارون نسبت‏به موسى -علیه السلام بیان داشت وتصریح کرد که همه مناصبى را که هارون داشت، جز نبوت،حضرت على -علیه السلام نیز داراست.

3- به بریده ودیگر شخصیتهاى اسلام گفت:على -علیه السلام شایسته ترین زمامدار مردم پس از من است.

4- در سرزمین غدیر ودر یک اجتماع هشتاد هزار نفرى(یا بیشتر) دست‏حضرت على -علیه السلام را گرفت واو را به مردم معرفى کرد وتکلیف مردم را در این مورد روشن ساخت.

علاوه بر تصریحات یاد شده، گاهى پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم بعضى کارهاى سیاسى را به حضرت على -علیه السلام واگذار مى‏کرد و از این طریق افکار جامعه اسلامى را براى تحمل زمامدارى حضرت على آماده مى‏ساخت.از باب نمونه، جریان زیرا را بررسى مى‏کنیم:

متجاوز از بیست‏سال بود که منطق اسلام در باره شرک ودوگانه پرستى در سرزمین حجاز ودر میان قبایل مشرک عرب انتشار یافته بود واکثر قریب به اتفاق آنها از نظر اسلام در باره بتان وبت پرستان آگاهى پیدا کرده بودند ومى‏دانستند که بت پرستى چیزى جز یک تقلید باطل از نیاکان نیست ومعبودهاى باطل آنان چنان ذلیل وخوارند که نه تنها نمى‏توانند در باره دیگران کارى انجام دهند بلکه نمى‏توانند حتى ضررى از خود دفع کنند ویا نفعى به خود برسانند وچنین معبودهاى زبون وبیچاره در خور ستایش وخضوع نیستند.

گروهى که با وجدان بیدار ودل روشن به سخنان رسول گرامى گوش فرا داده بودند در زندگى خود دگرگونى عمیقى پدید آوردند واز بت پرستى به توحید ویکتاپرستى گرویدند. خصوصا هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مکه را فتح کرد وگویندگان مذهبى توانستند در محیط آزاد به تبیین وتبلیغ اسلام بپردازند تعداد قابل ملاحظه اى از مردم به بت‏شکنى پرداختند ونداى توحید در بیشتر نقاط حجاز طنین انداز شد. ولى گروهى متعصب ونادان که رها کردن عادات دیرینه براى آنان گران بود، گرچه پیوسته با وجدان خود در کشمکش بودند، از عادات زشت‏خود دست‏بر نداشتند واز خرافات واوهام پیروى مى‏کردند.

وقت آن رسیده بود که پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم هر نوع مظاهر بت پرستى وحرکت غیر انسانى را با نیروى نظامى درهم بکوبد وبا توسل به قدرت، بت پرستى را که منشا عمده مفاسد اخلاقى واجتماعى ویک نوع تجاوز به حریم انسانیت‏بود(وهست) ریشه کن سازد وبیزارى خدا ورسولش را در منى ودر روز عید قربان ودر آن اجتماع بزرگ که از همه نقاط حجاز در آنجا گرد مى‏آیند اعلام بدارد. خود آن حضرت یا شخص دیگرى قسمتى از اول سوره برائت را، که حاکى از بیزارى خدا وپیامبر او از مشرکان است، در آن اجتماع بزرگ بخواند وبا صداى رسا به بت پرستان حجاز اعلام کند که باید وضع خود را تا چهار ماه دیگر روشن کنند، که چنانچه به آیین توحید بگروند در زمره مسلمانان قرار خواهند گرفت وبه سان دیگران از مزایاى مادى ومعنوى اسلام بهره مند خواهند بود، ولى اگر بر لجاجت وعناد خود باقى بمانند، پس از چهار ماه باید آماده نبرد شوند وبدانند که در هرجا دستگیر شوند کشته خواهند شد.

آیات سوره برائت هنگامى نازل شد که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تصمیم به شرکت در مراسم حج نداشت. زیرا در سال پیش، که سال فتح مکه بود، در مراسم حج‏شرکت کرده بود وتصمیم داشت که در سال آینده نیز که بعدها آن را«حجة الوداع‏» نامیدند در این مراسم شرکت کند. از این رو ناچار بود کسى را براى ابلاغ پیامهاى الهى انتخاب کند. نخست ابوبکر را به حضور طلبید وقسمتى از آغاز سوره برائت را به او آموخت واو را با چهل تن روانه مکه ساخت تا در روز عید قربان این آیات را براى آنان بخواند.

صفحه10

ابوبکر راه مکه را در پیش گرفت که ناگهان وحى الهى نازل شد وبه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دستور داد که این پیامهارا باید خود پیامبر ویا کسى که از اوست‏به مردم برساند وغیر ازاین دو نفر، کسى براى این کار صلاحیت ندارد.

اکنون باید دید این فردى که از دیده وحى از اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم است واین جامه بر اندام او دوخته شده است کیست؟

چیزى نگذشت که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم حضرت على -علیه السلام را احضار کرد وبه او فرمان داد که راه مکه را در پیش گیرد وابوبکر را در راه دریابد وآیات را از او بگیرد وبه او بگوید که وحى الهى پیامبر را مامور ساخته است که این آیات را باید یا خود پیامبر ویا فردى از اهل بیت او براى مردم بخواند واز این جهت انجام این کار به وى محول شده است.

حضرت على -علیه السلام با جابر وگروهى از یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، در حالى که بر شتر مخصوص پیامبر سوار شده بود، راه مکه را در پیش گرفت وسخن آن حضرت را به ابوبکر رسانید. او نیز آیات را به حضرت على -علیه السلام تسلیم کرد.

امیرمؤمنان وارد مکه شد ودر روز دهم ذى الحجه بالاى جمره عقبه، با ندایى رسا سیزده آیه از سوره‏برائت را قرائت کرد وقطعنامه چهار ماده اى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را با صداى بلند به گوش تمام شرکت کنندگان رسانید. همه مشرکان فهمیدند که تنها چهار ماه مهلت دارند که تکلیف خود را با حکومت اسلام روشن کنند. آیات قرآن و قطعنامه پیامبر تاثیر عجیبى در افکار مشرکین داشت وهنوز چهار ماه سپرى نشده بود که مشرکان دسته دسته به آیین توحید روى آوردند وسال دهم هجرت به آخر نرسیده بود که شرک در حجاز ریشه کن شد.

اگر بخواهیم در این حادثه تاریخى بى طرفانه داورى کنیم، باید بگوییم که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم به امر الهى قصد داشت در دوران حیات خود دست‏حضرت على -علیه السلام را در مسائل سیاسى وامور مربوط به حکومت اسلامى باز بگذارد تا مسلمانان آگاه شوند وعادت کنند که پس از غروب خورشید رسالت، در امور سیاسى وحکومتى باید به حضرت على -علیه السلام مراجعه کنند وپس از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم براى این امور فردى شایسته تر از حضرت على -علیه السلام نیست. زیرا آشکارا دیدند که یگانه کسى که از طرف خدا براى رفع امان از مشرکان مکه، که از شؤون حکومت است، منصوب شد همان حضرت على -علیه السلام بود.

اقتباس از کتاب فروغ ولایت صفحه 117تا 123

آیة الله سبحانى

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

فداکارى بى نظیردر لیلة المبیت

فداکارى بى نظیردر لیلة المبیت

اعمال ورفتار هر فرد، زاییده طرز تفکر وعقیده او است.جانبازى وفداکارى از نشانه‏هاى افراد با ایمان است.اگر ایمان انسان به چیزى به حدى برسد که آن را بالاتر از جان ومال خود بداند، قطعا در راه آن سر از پا نمى‏شناسد وهستى وتمام شؤون خویش را فداى آن مى‏سازد. قرآن مجید این حقیقت را در آیه زیر منعکس کرده است:

انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم وانفسهم فی سبیل الله اولئک هم الصادقون .(حجرات:15)

«مؤمنان کسانى هست که به خدا وپیامبر او ایمان آوردند ودر آن هرگز تردید نکردند وبا مال وجان خود در راه خدا کوشیدند; آنان به راستى در ایمان خود صادقند.

صفحه4

در سالهاى آغاز بعثت، مسلمانان سخت ترین شکنجه‏ها وزجرها را در راه پیشبرد هدف تحمل مى‏کردند. آنچه که دشمنان را از گرایش به آیین توحید باز مى‏داشت همان عقاید خرافى نیاکان وحفظ مقام خدایان وتفاخر به امتیازات قومى وطبقاتى وکینه‏هاى موروثى قبیله‏اى بود.این موانع تا روزى که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مکه را فتح کرد، بر سر راه پیشرفت اسلام در مکه واطراف آن وجود داشت وجز با قدرت نیرومند ارتش اسلام از میان نرفت.

فشار قریش بر مسلمانان سبب شد که گروهى از آنان به حبشه وگروه دیگرى به یثرب مهاجرت کنند. با آنکه پیامبر وحضرت على از حمایت‏خاندان بنى هاشم وبالاخص ابوطالب برخوردار بودند، اما جعفر بن ابى طالب ناگزیر شد به همراه تنى چند از مسلمانان در سال پنجم بعثت مکه را به عزم حبشه ترک گوید وتا سال هفتم هجرت که سال فتح خیبر بود در آنجا اقامت گزیند.

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم در سال دهم بعثت‏حضرت ابوطالب، بزرگترین حامى ومدافع خویش را، در مکه از دست داد. بیش از چند روز از مرگ عموى بزرگوارش نگذشته بود که همسر مهربان او خدیجه، که هیچ گاه از بذل جان ومال در پیشبرد هدف مقدس پیامبر دریغ نمى‏داشت، نیز چشم از جهان پوشید. با در گذشت این دو حامى بزرگ، میزان خفقان وفشار بر مسلمین در مکه فزونى گرفت; تاآنجا که در سال سیزدهم بعثت، سران قریش در یک شوراى عمومى تصمیم گرفتند که نداى توحید را بازندانى کردن پیامبر یا با کشتن ویا تبعید او خاموش سازند. قرآن مجید این سه نقشه آنان را یاد آور شده، مى‏فرماید:

واذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک ویمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین (انفال:30)

به یاد آور هنگامى را که کافران بر ضد تو حیله کردند وبر آن شدند که تو را در زندان نگه دارند یا بکشند ویا تبعید کنند.آنان از در مکر وارد مى‏شوند وخداوند مکر آنان را به خودشان باز مى‏گرداند; وخداوند از همه چاره جوتر است.

سران قریش تصمیم گرفتند که از هر قبیله فردى انتخاب شود وسپس افراد منتخب به هنگام نیمه شب یکباره بر خانه محمد صلى الله علیه و آله و سلم هجوم برده، او را قطعه قطعه کنند. بدین طریق، هم مشرکان از تبلیغات او آسوده مى‏شدند وهم خون او در میان قبایل عرب پخش مى‏شد ولذا خاندان هاشم نمى‏توانست‏با تمام قبایلى که در ریختن خون وى شرکت کرده بودند به خونخواهى ومبارزه برخیزند.

فرشته وحى پیامبر را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت ودستور الهى را به او ابلاغ کرد که باید هرچه زودتر مکه را به عزم یثرب ترک کند.

شب مقرر فرا رسید.مکه ومحیط خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در تاریکى شب فرو رفته بود. ماموران مسلح قریش هر یک از سویى به جانب خانه رسول خدا روى آوردند.اکنون پیامبر باید با استفاده از شیوه غافلگیرى خانه را ترک کرده، در عین حال، چنین وانمود کند که در خانه است ودر بستر خود آرمیده است. براى اجراى این نقشه لازم بود که فرد جانبازى در بستر او بخوابد وروانداز سبز پیامبر را به خود بپیچد تا افرادى که نقشه قتل او را کشیده‏اند تصور کنند که او هنوز خانه را ترگ نگفته است ولذا توجه آنان فقط معطوف به خانه او شود واز راه عبور ومرور افراد در کوچه وبیرون مکه جلوگیرى نکنند. اما کیست که از جان خود بگذرد ودر خوابگاه پیامبر بخوابد؟ این فرد فداکار، لابد کسى است که پیش از همه به وى ایمان آورده است واز آغاز بعثت، پروانه‏وار، گرد شمع وجود او گردیده است. آرى، این شخص شایسته کسى جز حضرت على -علیه السلام نیست واین افتخار باید نصیب وى شود.

از این رو، پیامبر رو به حضرت على کرد وگفت:مشرکان قریش نقشه قتل مرا کشیده‏اند وتصمیم گرفته‏اند که به طور دسته جمعى به خانه من هجوم آورند ومرا در میان بستر بکشند. از این جهت از طرف خدا مامورم که مکه را ترک کنم. لذا لازم است امشب در خوابگاه من بخوابى وآن پارچه سبز را به خود بپیچى تا آنان تصور کنند که من هنوز در خانه ام ودر بسترم آرمیده ام ومراتعقیب نکنند. وحضرت على -علیه السلام در اطاعت امر رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از آغاز شب در بستر آن حضرت آرمید.

چهل نفر آدمکش اطراف خانه پیامبر رامحاصره کرده بودند واز شکاف در به داخل مى‏نگریستند ووضع خانه را عادى مى‏دیدند وگمان مى‏کردند که پیامبر در بستر خود آرمیده است. همه سراپا مراقب بودند وآنچنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند که جنبش مورى از نظر آنان مخفى نمى‏ماند.

اکنون باید دید که پیامبر اکرم، با این مراقبت‏شدید، چگونه خانه را ترک گفت.

صفحه5

بسیارى از سیره نویسان بر آنند که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در حالى که آیاتى از سوره یس را قرائت مى‏کرد صف محاصره کنندگان را شکافت وآنچنان ازمیانشان عبور کرد که احدى متوجه نشد.امکان این مطلب قابل انکار نیست; چه هرگاه مشیت الهى بر این تعلق گیرد که پیامبر خود را از طریق اعجاز وبه طور غیر عادى نجات دهد، هیچ چیز نمى‏تواند مانع از آن شود.ولى سخن اینجاست که قراین زیادى حکایت مى‏کند که خدا نمى‏خواست پیامبر خود را از طریق اعجاز نجات بخشد، زیرا در این صورت لازم نبود که حضرت على در بستر پیامبر بخوابد وخود پیامبر به غار «ثور» برود وسپس با زحمات زیادى راه مدینه را در پیش گیرد.

برخى نیز مى‏گویند هنگامى که پیامبر از خانه خارج شد همه آنان را خواب ربوده بود وپیامبر از غفلت آنان استفاده کرد. ولى این نظر دور از حقیقت است وهرگز شخص عاقل باور نمى‏کند که چهل آدمکش که خانه را براى این محاصره کرده بودند که پیامبر از خانه بیرون نرود تا در وقت مناسب او را بکشند، ماموریت‏خود را آنچنان سرسرى بگیرند که همگى با خیال آسوده بخوابند!

ولى بعید نیست،همان طور که برخى نوشته‏اند، پیامبر پیش از گرد آمدن تروریستها، خانه را ترک گفته بود.

یورش به خانه وحى

ماموران قریش، در حالى که دستهایشان بر قبضه شمشیر بود، منتظر لحظه‏اى بودند که همگى به خانه وحى یورش آورند وخون پیامبر را که در بسترش آرمیده است‏بریزند. آنان از شکاف در به خوابگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏نگریستند واز فرط فرح در پوست نمى‏گنجیدند وتصور مى‏کردند که به زودى به آخرین آرزوى خود خواهند رسید. ولى على -علیه السلام، با قلبى مطمئن وخاطرى آرام، در خوابگاه پیامبر دراز کشیده بود، زیرا مى‏دانست که خداوند پیامبر عزیز خود رانجات داده است.

دشمنان، نخست تصمیم گرفته بودند که نیمه شب به خانه پیامبر هجوم آورند، ولى به عللى از این تصمیم منصرف شدند وسرانجام قرار گذاشتند در فروغ صبح وارد خانه شوند وماموریت‏خود را انجام دهند. پرده‏هاى تیره شب به کنار رفت وصبح صادق سینه افق را شکافت. ماموران با شمشیرهاى برهنه به طور دسته جمعى به خانه پیامبر هجوم آوردند واز اینکه در آستانه تحقق بزرگترین آرزوى خود بودند از شادى در پوست‏خود نمى‏گنجیدند، اما وقتى وارد خوابگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شدند حضرت على -علیه السلام را به جاى پیامبر یافتند.خشم وتعجب سراپاى وجود آنان را فرا گرفت. رو به حضرت على کردند وپرسیدند محمد کجاست؟! فرمود: مگر او را به من سپرده بودید که از من مى‏خواهید؟ در این موقع، از فرط عصبانیت‏به سوى حضرت على -علیه السلام حمله بردند واو را به سوى مسجد الحرام کشیدند، ولى پس از بازداشت مختصرى ناگزیر آزادش ساختند ودر حالى که خشم گلوى آنان را مى‏فشرد تصمیم گرفتند که از پاى ننشینند تا جایگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را کشف کنند.

قرآن مجید براى اینکه این فداکارى بى نظیر در تمام قرون واعصار جاودان بماند، در طى آیه‏اى جانبازى حضرت على -علیه السلام را مى‏ستاید واو را از کسانى مى‏داند که جان به کف در راه کسب رضاى خدا مى‏شتابند:

ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد . (بقره:207)

----------------------------------------------
[1] 1- منظور آیات هشتم ونهم ازاین سوره است.

 

 

[2] 2- سیره حلبى، ج‏2، ص 32.

 

 

[3] 3- تاریخ طبرى، ج‏2، ص‏97.

 

 

صفحه6

برخى از مردم کسانى هستند که جان خود را براى تحصیل رضاى خداوند از دست مى‏دهند; وخداوند به بندگان خود رؤوف ومهربان است.

جنایتکار عصر بنى امیه

بسیارى از مفسران شان نزول آیه‏اخیر را حادثه «لیلة المبیت‏» مى‏دانندوبر آنند که آیه به همین مناسبت در باره حضرت على -علیه السلام نازل شده است.

سمرة بن جندب، عنصر جنایتکار عصر اموى، با گرفتن چهار صد هزار درهم حاضر شد که نزول این آیه را در باره حضرت على -علیه السلام انکار کند ودر یک مجمع عمومى بگوید که آیه در باره عبد الرحمان بن ملجم نازل شده است! وى نه تنها نزول این آیه را در باره على -علیه السلام انکار کرد بلکه افزود که آیه دیگرى(که در باره منافقان است) در باره‏على -علیه السلام نازل شده است. آیه مزبور این است:

دانشمند معروف شیعه، مرحوم شیخ طوسى، در امالى خود دنباله واقعه هجرت را که منتهى به نجات پیامبر شد چنین مى‏نویسد:

شب هجرت سپرى شد وعلى -علیه السلام از محل اختفاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم آگاه بود وبراى فراهم ساختن مقدمات سفر پیامبر لازم بود شبانه با او ملاقات کند.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم سه شب در غار ثور بسر برد. در یکى از شبها حضرت على -علیه السلام وهند بن ابى هاله فرزند خدیجه به غار رفتند وبه محضر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رسیدند. پیامبر دستورهاى زیر را به حضرت على داد:

1) دو شتر براى من وهمسفرم آماده کن.(در این موقع ابوبکرگفت: من قبلا دو شتر براى این کار آماده کرده ام. پیامبر فرمود: در صورتى این دو شتر را از تو مى‏پذیرم که پول هر دو را بپردازم.سپس به على دستور داد که پول شتران را بپردازد».

2) من امین قریش هستم وهم اکنون امانتهاى مردم در خانه من است.فردا باید در محل معینى از مکه بایستى وبا صداى رسا اعلام کنى که هرکس امانتى نزد محمد دارد بیاید وآن را باز گیرد.

3) بعد از رد امانتها باید خود را آماده مهاجرت کنى.هروقت نامه من به تو رسید، دخترم فاطمه ومادرت فاطمه وفاطمه دختر زبیر بن عبد المطلب را همراه خود بیاور.واگر کسانى از بنى هاشم خواستار مهاجرت شدند مقدمات هجرت آنان را نیز فراهم کن.(سپس فرمود:)«از این پس هر خطرى که در کمین تو بود از تو برطرف شده است ودیگر آسیبى به تو نخواهد رسید».

----------------------------------------------
[1] 4- مدارک نزول آیه را در باره على -علیه السلام سید بحرینى در تفسیر برهان (ج‏1، ص‏206 -207) ومرحوم بلاغى در تفسیر آلاء الرحمان (ج‏1، ص 184- 185) نقل کرده‏اند. شارح معروف نهج البلاغه، ابن ابى الحدید،مى گوید:مفسران نزول آیه را در حق‏على نقل کرده‏اند.(ر.ک. ج‏13، ص 262).

 

 

[2] 5- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 4 ص 73.

 

 

[3] 6- اعیان الشیعة، ج‏1، ص‏237.

 

 

[4] 7- متن عبارت پیامبر این است:« انهم لن یصلوا الیک من الآن بشی‏ء تکرهه‏».

 

 

صفحه7

فداکارى امیر مؤمنان -علیه السلام در شبى که خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از طرف آدمکشان قریش محاصره شده بود امرى نیست که بتوان آن را انکار کرد ویا کوچک شمرد. خداوند براى اینکه به این رویداد تاریخى رنگ ابدى وجاودانى بخشد در قرآن مجید (سوره بقره، آیه‏207) از آن یاد کرده است و مفسران بزرگ نیز در تفسیر آیه مربوط به این واقعه به نزول آن در شان حضرت على -علیه السلام اشاره کرده‏اند.و اما در اینجا دو گواه تاریخى بر آن مى‏آوریم

دو مطلب تاریخى گواه مى‏دهد که عمل حضرت على -علیه السلام در آن شب جز فداکارى نبوده، آن حضرت به راستى آماده قتل وشهادت در راه خدا بوده است.

1) اشعارى که امام -علیه السلام پیرامون این حادثه تاریخى سروده وسیوطى همه آنها را در تفسیر خود نقل کرده است، گواه روشن بر جانبازى اوست:

وقیت‏بنفسی خیر من وطا الحصى محمد لما خاف ان یمکروا به وبت اراعیهم متى ینشروننی ومن طاف بالبیت العتیق و بالحجر فوقاه ربی ذو الجلال من المکر و قد وطنت نفسی على القتل و الاسر

من جان خود را براى بهترین فرد روى زمین ونیکوترین شخصى که خانه خدا وحجر اسماعیل را طواف کرده است‏سپر قرار دادم.

آن شخص عالیقدر محمد بود. ومن هنگامى دست‏به این کار زدم که کافران نقشه قتل او را کشیده بودند ولى خداى من او را از مکر دشمنان حفظ کرد.

من در بستر وى بیتوته کردم ودر انتظار حمله دشمن بودم وخود را براى مرگ واسارت آماده کرده بودم.

2) دانشمندان سنى وشیعه نقل کرده‏اند که خداوند در آن شب به دو فرشته بزرگ خود، جبرئیل ومیکائیل، خطاب کرد که: اگر من براى یکى از شما مرگ وبراى دیگرى حیات مقرر کنم کدام یک از شما حاضر است مرگ را بپذیرد وزندگى را به دیگرى واگذار کند؟ در این لحظه هیچ کدام نتوانست مرگ را بپذیرد ودر راه دیگرى فداکارى کند.سپس خدا به آن دو فرشته خطاب کرد که: به زمین فرود آیید وببینید که على چگونه مرگ را خریده، خود را فداى پیامبر کرده است; سپس جان على را از شر دشمن حفظ کنید.

اگر از نظر بعضى مرور زمان بر این فضیلت‏بزرگ پرده کشیده است، ولى در آغاز اسلام عمل حضرت على -علیه السلام در نظر دوست ودشمن بزرگترین فداکارى به شمار مى‏رفت.در شوراى شش نفرى که به فرمان عمر براى تعیین خلیفه تشکیل شد على -علیه السلام با ذکر این فضیلت‏بزرگ بر اعضاى شورا احتجاج کرد وگفت:

من شما اعضاى شورى را به خدا سوگند مى‏دهم که آیا جز من کسى بود که براى پیامبر در غار (حرا) غذا ببرد؟ آیا جز من کسى در جاى او خوابید وخود را سپر بلاى او کرد؟ همگى گفتند: والله جز تو کسى نبوده است.

----------------------------------------------
[1] 8- الدر المنثور، ج‏3، ص‏180.

 

 

[2] 9- بحار الانوار، ج‏19، ص‏39، به نقل از احیاء العلوم غزالى.

 

 

[3] 10- خصال صدوق، ج‏2، ص‏123 ; احتجاج طبرسى، ص 74.

 

 

صفحه8

مرحوم سید بن طاووس در باره فداکارى حضرت على -علیه السلام تحلیل جالبى دارد وآن را به فداکارى اسماعیل وتسلیم او در برابر پدر قیاس کرده، برترى ایثار حضرت على -علیه السلام را اثبات کرده است.

فروغ ولایت صفحه 45

آیة الله سبحانى

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

انفاق و ایثار على علیه السلام

بخشش و ایثار على علیه السلام

و از اخلاق خاص على، کرم و بخشش او بود که حد و مرزى نداشت، ولى بخششى که در اصول و هدف پاک و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى که از مال و کوشش مردم بخشش مى‏فرمایند! اینان وقتى که چنین بخششى مى‏کنند فقط به خویشان و نزدیکان و یا هوادارانشان مى‏بخشند که در راه حکومت و سلطنت آنها شمشیر مى‏زنند واگر گامى بالاتر نهند براى آن بخشش مى‏کنند که گفته شود آنها اهل کرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گیرند و اختلاسها و دزدیها و ستمها و ضعف ادارى امور و غیره را بدین ترتیب پرده پوشى کنند.

و این شکل از اشکال بخشش را که در واقع فرقى با رشوه ندارد - و اکثریت کسانى که در تاریخ ما و تاریخ قدرتمندان دیگران به کرم و بخشش مشهورند با این نوع بخشش سرو کار داشتند - على بن ابیطالب در سراسر زندگى خود ندید و یک بار هم به آن دست نیالود و آن را نشناخت. کرم و بخشش على چیزى است که از همه مردانگیهاى او پرده برمى‏دارد و با جان و دل او به هم آمیخته است او با اینکه دختر خود را از اینکه گردنبندى را از بیت المال به امانت گرفته که در عیدى از اعیاد به آن آرایش کند توبیخ مى‏کند و با اینکه برادر خود عقیل را که مختصرى از مال عمومى مردم را بیجا خواسته بود از خود مى‏رنجاند و با اینکه او هرگونه رشوه خوار و هوادار مال بى‏کوشش و بدون حق را، از خود طرد مى‏کند، با این حال، چنانکه در روایات صحیح آمده است او با دست‏خود نخلهاى گروهى از یهودیان را در مدینه سیراب مى‏کند، تا آنجا که دست او تاول مى‏زند و زخم مى‏شود و آنگاه مزدى را مى‏گیرد و به بیچارگان و درماندگان مى‏بخشد و یا با آن بندگانى را مى‏خرد و بلافاصله آزاد مى‏سازد.

«شعبى‏» از زبان کسانیکه على را خوب مى‏شناختند روایت مى‏کند که او بخشنده ترین مردم بود که از مال خود براى مردم مى‏بخشید واگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحیحترین شهادتها باشد باید فهمید که بخشش و کرم على تا چه پایه بوده که معاویة بن ابى سفیان هم به آن شهادت داده، در حالى که او همیشه مى‏کوشید که از على عیب جویى کند و از او انتقاد نماید.

معاویه مى‏گوید: «اگر على خانه‏اى پر از طلاى ناب و خانه‏اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پیش از علوفه مى‏بخشد!»امام على (ع) صداى عدالت انسانى. ج 2 - 1 صفحه 122

تالیف: جرج جرداق

ترجمه: سید هادى خسرو شاهى

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387
         

صفحه1

امام علیه السلام درقرآن و سنت

امام على علیه السلام در قرآن‏

فضائل امام على علیه السلام در قرآن

آگاهى على علیه السلام

 

دانش و فرهنگ امام

على بن ابیطالب در عقل و اندیشه، یگانه و بى همتاست و بهمین جهت او محور فکرى اسلام و جامع و سرچشمه علوم عربى است.

على بن ابیطالب، بسرپرستى پسر عمویش، پیامبر، پرورش یافت و سپس شاگرد وى شد و اخلاق و روش او را درباره زندگى و خلق، فرا گرفت و به ارث برد و این میراث در قلب و عقل او، بطور یکسان نفوذ یافت. در بررسى قرآن با بینش و نظر حکیمانه‏اى - که مغز اشیاء را جستجو مى کند تا حقائق آنها را بدست آورد - دقت نمود و در زمان طولانى خلافت ابوبکر و عمر و عثمان، فرصت‏یافت که به این بررسى عمیق و کامل بپردازد و ظاهر و باطن قرآن را بخوبى بداند و درک کند و زبان و قلب او، بوسیله آن استوار گردد و با آن به هم آمیزد.

علم او نسبت‏به حدیث چیزى نیست که بر آن غبار شک بنشیند. و هیچ جاى تعجب هم نیست، زیرا که امام، بیشتر از هر صحابى و مجاهد دیگرى با پیامبر در تماس بود و از او علاوه بر چیزهائى که همه شنیدند، مطالبى شنید که دیگران نشنیدند و مى‏گویند على هیچ حدیثى را روایت و نقل نکرد، مگر آنکه خود از پیامبر شنیده بود و او اطمینان داشت که از احادیث پیامبر، کلمه‏اى هم از قلب و گوش او فوت نشده است. و به على گفتند: «چطور شده که از همه اصحاب پیامبر بیشتر، حدیث دارى؟» در جواب گفت: «براى اینکه اگر من از پیامبر سؤال مى‏نمودم به من پاسخ مى‏داد و اگر سکوت مى‏کردم، پیامبر خود شروع مى‏کرد و به من حدیث مى‏گفت‏».

طبیعى است که على بن ابى طالب فقه اسلامى را هم از همه بهتر بداند چنانکه از همه بهتر به آن عمل مى‏کرد، و آنهائى که در عصر او بودند، کسى را کاملتر و صالحتر از او در فقه و فتوى نشناختند.

دانش على در فقه اسلامى، منحصر به نصوص و احکام فقهى نبود، بلکه در علوم مقدماتى فقه نیز، از قبیل حساب، بر دیگران تفوق و برترى داشت. و اگر ابو حنیفه را در قرون پس از على «امام اعظم‏» فقه مى‏دانند، باید توجه داشت که او شاگرد على بود، زیرا او در پیش جعفر بن محمد درس خوانده و جعفر بن محمد از پدرش استفاده کرده بود... و سلسله به على بن ابیطالب منتهى مى‏گردد.

مالک بن انس نیز با چند واسطه شاگرد على بود، زیرا او از ربیعه و ربیعه از عکرمه و عکرمه از عبد الله بن عباس و عبد الله بن عباس از على استفاده کرده بود. به ابن عباس که استناد همه اینها بود گفته شد: «نسبت علم تو با پسر عمویت - على - چگونه است؟» در جواب گفت: «مانند قطره بارانى در برابر اقیانوس‏».

همه یاران پیامبر معترفند که پیامبر یکبار فرمود: على در قضاوت از همه شما برتر است «قاضى‏ترین شما على است‏». على براى این از همه مردم دوران خود در قضاوت برتر بود که از همه آنها بر فقه و شریعت که منبع و منشاء قضاوت در اسلام است، آشناتر و داناتر بود، و علاوه، در نیروى تعقل و تفکر نیز آنچنان بود که بتواند در موارد بروز اختلاف، وجهى را کشف و بیان دارد که به واقعیت نزدیکتر باشد و با منطق صحیح، بیشتر انطباق یابد.

و از طرف دیگر، على آن قدر از صفاء وجدان و پاکى درون بهره‏مند بود که به او اجازه مى‏داد تا علم و آگاهى خود را در قضاوت، به بهترین روشى، اجرا کند و در حکم و داورى، عدالت را بر پایه‏اى از عقل و وجدان - هر دو - استوار سازد.

و از عمر بن خطاب نقل شده که به على گفت: «اى ابو الحسن، خداوند مبارک نگرداند هر مشکلى را که تو در آن حکم و داورى نکنى‏» و: «اگر على نبود، عمر هلاک مى‏شد» و: «هنگامى که على در مسجد حاضر باشد، هیچ کس فتوى ندهد»!.

از آنجائى که على بن ابیطالب از آن کسانى بود که در امور به ظواهر اکتفا نمى‏کنند و همیشه مى‏خواهند که در هر مسئله‏اى به مغز و باطن آن پى ببرند، در «قرآن‏» و موضوع آن که «دین‏» بود، بدقت پرداخت، آنچنانکه متفکران جهان در کارها به دقت و تامل مى‏پردازند. و از همین جا بود که على مسئله دین و مذهب را یک موضع قابل دقت و تفکر و تعمق مى‏دانست و هرگز هم

صفحه2

شخصیتى بزرگ مانند على، از دین و مذهب فقط بظاهر آن و باجراء احکام و اقامه حدود و برپا داشتن مراسم عبادت، اکتفا نمى‏کند. و در صورتى که اکثریت مردم، به ظاهر دین و نتایج مادى آن در معامله و قضاوت مى‏نگرند، على در کنار دانش ظاهر احکام دین، آن را به مثابه یک موضوع فکرى محض و قابل تحقیق و ررسى و دقت عمیق، مورد مطالعه و تفقه قرار مى‏دهد و از تفکر و بررسى خود دست‏بر نمى‏دارد مگر آن هنگامى که اطمینان مى‏یابد که این دین، بر پایه اساسى محکم و بنیادى متحد در اصول و حقایق، استوار است...

و از همین جا، علم کلام یا فلسفه دین، پیدا شد و روى همین اصل، على نخستین دانشمند کلامى و بلکه پدر علم کلام است، براى آنکه دانشمندان نخستین این علم، از سرچشمه على بن ابیطالب سیراب شده‏اند و اصول و مبادى این علم از راه على به آنان رسیده است، و دانشمندان بعدى هم همچنان به نور او راه مى‏یابند و على را پیشواى خود و راهبر پیشینیان مى‏دانند.

گویا خداوند چنین خواسته است که على بن ابیطالب در علوم عربى نیز رکن و اساس باشد، به آن نحو که در علوم اسلامى رکن بود. براى آنکه در میان مردم دوران امام، کسى وجود نداشت که در علوم عربى با امام برابر باشد. و همین تبحر او در علوم عربى و منطق صحیح و قواى ذهنى خارق العاده اوست که براى ضبط اصول و قواعد عربى به او یارى کرد تا زبان عربى مستند به دلیل و برهان باشد که نشان دهنده قدرت عقلى او در استدلال و قیاس منطقى است.

در واقع على به حق واضع و پایه‏گذار علوم عربى بود که راه را براى آیندگان هموار ساخت. تاریخ ثابت مى‏کند که على بنیان گذار علم نحو است. شاگرد و رفیق او ابوالاسود دئلى روزى به نزد على آمد و او را غرق در تفکر دید، پرسید: «در چه چیزى فکر مى‏کنى یا امیر المؤمنین؟!» فرمود: من در شهر شما - کوفه - سخنى شنیدم که از نظر ادبى غلط بود، از این رو مى‏خواهم کتابى در اصول عربى آماده سازم. سپس کاغذى به او داد که در آن چنین بود: کلام عبارت است از اسم و فعل و حرف تا آخر ...

این مطلب را به شکل دیگرى نیز نقل کرده و گفته‏اند: ابو الاسود دئلى به پیشگاه امام شکایت کرد که پس از فتوحات اسلامى، بعلت آمیزش و اختلاط اعراب با دیگران، غلط گوئى در بین مردم شیوع و رواج یافته، چون مردم غیر عرب سخن را به درستى ادا نمى‏کنند. امام لختى سر بزیر انداخت و سپس به ابوالاسود فرمود: آنچه را که مى‏گویم بنویس، ابوالاسود قلم و کاغذى بدست گرفت، على فرمود: کلام عرب از اسم و فعل و حرف، ترکیب مى‏یابد. اسم آن است که از مسمى خبر دهد و فعل آن است که از حرکت آن آگاه سازد و حرف معنائى مى‏دهد که نه اسم است و نه فعل! اشیاء بر سه قسم است: ظاهر و مضمر، و چیزى که هیچ یک از این دو نیست - بنا به قول بعضى از علماى نحو، مراد اسم اشاره است - آنگاه به ابوالاسود فرمود: بدین نحو مطلب را تکمیل کن و از همان روز این علم - قواعد ادبیات عرب - بعنوان «علم نحو» شناخته شد.

از مزایاى على تیزى هوش و سرعت درک او است. موارد و نمونه‏هاى بسیارى که بطور ارتجال و بدون سابقه مطلبى را مى‏گفت، نشان مى‏دهد که على نیروئى در این زمینه داشت که در دیگران نبود و بسیار مى‏شد که در میان دوستان یا دشمنان، بدون مقدمه و بطور ارتجال، حکمتى نغز و سخنى شیوا مى‏گفت که مورد توجه همگان قرار مى‏گرفت.

على در سرعت درک و حل مشکلات حساب در زمان خود بى نظیر بود و مردم آن دوران، این مشکلات را معماهائى به شمار مى‏آوردند که براى حل آن راهى نبود و راز آن را کسى نمى‏دانست!. براى نمونه مى‏گویند: زنى به نزد على آمد و شکایت کرد که برادرش از دنیا رفته و ششصد دینار از خود باقى گذاشته ولى در موقع تقسیم، به او فقط یک دینار داده‏اند؟ على فرمود: شاید برادرت یک زن، دو دختر، یک مادر، دوازده برادر و تو را داشته است؟... و همینطور هم بود که على گفت.

امام على درباره مسائل زندگى و جهان، جامعه بشرى، اسرار توحید، الهیات و شناخت ماوراء الطبیعه، نظریات فراوانى ابراز داشته.

على استادى است که همه آنهائى که پس از وى آمدند و صاحب نظر شدند، به کمال و اصالت او اعتراف کردند و در واقع خود، پیروان آراء و شرح دهندگان نظریات او بودند.

کتاب بزرگ امام «نهج البلاغه‏» به مقدارى از گوهر حکمت غنى است که امام را در صف اول و مقدم همه فلاسفه و حکماء جهان قرار مى‏دهد.

و هنگامى که پیامبر فرمود: «دانشمندان امت من همچون پیامبران بنى اسرائیل هستند» آیا مقصودى جز على داشت؟!.

اقتباس از کتاب امام على علیه السلام صداى عدالت انسانى (على و حقوق بشر)

تالیف: جرج جرداق

صفحه3

ترجمه: سید هادى خسروشاهى

دسته ها :
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387
 

پیشگویى غیبت

  نخستین کسى که به غیبت امام زمان (ع) اشاره کرده، رسول گرامى اسلام، سپس امیر المؤمنین و سایر ائمه (ع) بودند.

آنان غیبت او را پیش بینى کرده و سر زبان ها انداخته اند. (1)

پیامبر (ص) فرمود: سوگند به خدایى که مرا براى بشارت برانگیخت، قائم فرزندان من بر طبق عهدى که به او مى رسد، غایب مى شود . هرکس زمان غیبت را درک کرد، باید دینش را نگهدارى کند وشیطان را از طریق شک به خود راه ندهد.. (2)

امیر المؤمنین (ع) فرمود: آگاه باشید که آن جناب به طورى غایب مى شود که شخص نادان خواهد گفت: خدا به آل محمد احتیاجى ندارد. (3)

مسلمانان به دلیل همین احادیث، غیبت را براى امام مهدى (ع) ضرورى واز جمله خصایص آن حضرت مى دانستند. لذا بعضى ها که از مهدویت سوء استفاده کرده و خود را مهدى موعود معرفى مى کردند، مقید بودند که تا حدى ویژگى غیبت را نیز براى خود ثابت کنند سید حمیرى مى گوید: من درباره محمد حنفیه غلو کرده و عقیده داشتم که غایب است. تا مدتى به این عقیده غلط بودم تا این که خداوند بر من منت نهاد وبه وسیله امام صادق (ع) هدایت شدم، واز این عقیده برگشته وتوبه کردم.

به هر حال، مسأله غیبت آن چنان بین شیعیان شایع بود که مؤلفان بسیارى درباره آن کتاب ها نوشته اند . و اما کسانى که قبل از ولادت امام زمان (ع) درباره غیبت کتاب هایى نوشته اند عبارتند از : فضل بن شاذان نیشابورى کتاب اثبات الغیبة ابو الحسن طائى جرمى الغیبة، حسن بن على بن ابو حمزه بطائنى الغیبة، ابو الحسن على بن عمر اعرج لغیبة، ابوعلى حسن بن محمد بن سماعة الغیب، ابوالفضل عباس بن هاشم ناشرى الغیبة، ابوالحسن على بن محمد بن على سواق الغیبة، ابو اسحاق ابراهیم بن صالح انماطى الغیبة، عبدالله بن جعفر حمیرى الغیبة والحیرة والغیبة ومسائله، الفترة والغیبة، على بن حسن بن على بن فضال، الغیبة والملاحم، حافظ نعیم بن مادالفتن والملاحم، ابراهیم بن اسحاق احمرى، الغیبة و (4)

بنابراین، موضوع غیبت حضرت مهدى (ع) امر جدید وناشناخته اى نبوده است تا برخى شیعیان از قبیل عثمان بن سعید براى حفظ موقعیت خویش آن را اختراع کرده باشنداما ویژ گی ها وممیزات دو غیبت : زمان غیبت صغرى محدود بود هفتاد سال به خلاف غیبت کبرى که غیر از خدا کسى از مدت آن اطلاع ندارد.

در دوران غیبت صغرى، استتار و احتجاب امام (ع) همه جانبه وعمومى نبود، بلکه کسانى مانند نواب خاص وبرخى از وکلاى دیگر، مى توانستند با امام در تماس باشند و سؤالات و نامه هاى مردم را خدمت امام ببرند وپاسخ امام را به مردم برسانند، ولى در غیبت کبرى، امام از انتظار مردم پنهان است وباب مکاتبات ومراسلات بسته است.

البته این معنایش این نیست که امکان ندارد دیده شود، بلکه ممکن است حضرت را بعضى از افراد- کما این که با سندهاى معتبر هم نقل شده ببینند. در غیبت صغرى، حضرت چهار نماینده داشت که آنان اقامتگاه حضرت را مى دانستند، ولى در غیبت کبرى چنین نیست. در غیبت صغرى ممکن بود کسى او را ببیند وبشناسد ولى در غیبت کبرى کسى او را نمى بیند، واگر هم ببیند او را نمى شناسد.

باید توجه داشت که پیشوایان دین، با بیان روایات درباره غیبت، نظرشان این بودکه هرگونه شک وتردید را از دل شیعیان برطرف سازند و آنان را براى غیبت طولانى امام خود آماده نمایند تا با غیبت امام انس بگیرند وبا وظایف خود در دوران غیبت آشنا شوند واز روى دلایل قطعى، به وجود غیبت امام خود ایمان راسخ و استوار پیدا کنند .

  1. سیمای آفتاب، ص84.

2. ثبات الهدى ج6، ص 386.

3. همان ص 393.

4. در انتظار ققنوس مقدمه ص 17.

دسته ها :
سه شنبه بیست و پنجم 4 1387
X